![]() |
![]() |
|
| باران ببار که دلم هوای یارم کرده است |
|
با دو دست خالی از عشق دیگه هیچ جا جای من نیست انگاری هیچی مرحم واسه ی زخمهای تن نیست من فراموش شدم و تو هنوزم تو نفسامی رفتی بی من ولی انگار هر جا میرم تو باهامی... رفتی گفتی خاطراتت جای من واست میمونه کاش بودی و میدیدی دلم ا ز دوریت می خونه کاش اینقدر دوست نداشتم که بگم بی تو نمیشه کاش دلت سنگی نبود و دل من مثل یه شیشه کاش فقط یه روز دیگه بی تو من دووم بیارم تا بتونم بازم عشقم تورو رو چشام بزارم
از درد بی کسی دارم یواش یواش زار میزنم واسه تموم قصه ها اسمتو فریاد میزنم می خوام بگم دوست دارم عاشقتم تا آخرش رسمش نبود که بی وفا منو کاشتی از اولش هچی نخواستم غیر تو و دوست داشتنت همینو بس فکر نمیکرم که میری من میمونم تواین قفس رفتی و من با خاطر عطر تن تو زنده ام رفتی ولی بدون عزیز حقم نبود که بی توام تو این قمار بی کسی تنها منم با زیگرش بازیچه ی دست تو و بازیچه ی دست همه
منتظر موندم به راهت تا همیشه چشم به راهت مونده بودم پشت شیشه انتظارت تلخ مثل مردن دل مثل عشقی خام و باطل وای اگه فردا بیاد باز تو نیایی می خوام داد بزنم از این جدایی دیگه مردم دیگه مردم چقدر تو بی وفایی مگه من با تو بد کردم خدایی هرچی می خوای بگی بگو اما نگو دوست ندارم هر کار می خوای بکن اما بگو نمیری از کنارم تو رو خدا مثل غریبه ها دلم رو هی نرنجون تو رو خدا دشمنامو به روی من اینقدر نخندون به خدا من میمیرم از این جدایی به خدا من میمیرم اگه نیایی اگه فردا بیاد و باز تو نیایی....
آری من نجات یافتم من از گیاهانی با برگهای پهن گذشتم از ماهیان گذشتم از پرندگان گذشتم از تنهایی گذشتم من انسان آفریده شدم
من چو برف بودم و او چه کوه برف آب شد به پای کوه... و بجا ماند کوه
از دروازه ی شهر میگذرم نمای شهر کوچکتر و کوچکتر می شود آخرین نگاهم را بر می گردانم رو به غروب مسیری از ابهام را دنبال می کنم سنگلاخ هایی را که سالها موجب آزارم بوده اند را برای آخرین بار زیر پا می گذارم دیگر مجالی نیست حتی برای اندیشیدن باید رفت مهم نیست کجا دلشوره ای برای رسیدنم نیست رودخانه ایی که مسیر راهم را سیراب می کرد و گاهی مرا در گذر از کویر خشکید همچون طبع شاعری ام نیما
ای آیه مکررآرامش می خواهمت هنوز آری هنوز هم دریای آرزو در این دل شکسته من موج میزند راهی به دل بجو ....................... بی تو بین این همه آدم بد جوری احساس قربت می کنم روزی چند بار نامه هاتو می خونم شب با یادت خلوت می کنم
هر کس بد ما به خلق گوید ما دیده به بد نمی خراشیم
ما نیکی او به خلق گوییم تا هر دو دروغ گفته باشیم
جدایی تا نباشد دوست قدر دوست کی داند شکسته استخوان داند قدر مومیایی را
در ابعاد این عصر خاموش بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
آواز عشق ما به هر خانه رسید درد دل ما به خویش و بیگانه رسید از درد عشق به هر جا شدم گویند زره دور دیوانه رسید
گاه باید کوله باری بست و رفت گاه باید با پرستو ها مسافر گشت و رفت گاه باید در ورای وادی اندیشه ها با خدای خویش نجوا کرد و رفت گاه باید به پای ماه رفت گاه باید با سهیل و زهره و اقمار رفت نیما
مراصد بار از خود برانی دوستت دارم به زندان خیانت هم کشانی دوستت دارم چه سود از مهر ورزیدن چه حاصل از وفا کردن مرا لایق بدانی یا ندانی دوستت دارم
توی آسمون دنیا هر کسی ستاره داره چرا وقتی نوبت ماست آسمون جایی نداره واسه من تنهایی درده درد هیچ کس نداشتن هر گل پژمرده ای رو تو کویرسینه کاشتن دیگه باور کردم این روکه باید تنها بمونم تا دم لحظه ی مردن شعر تنهایی بخونم
شاید دیگر پس از این نتوانم شبها کنار پنجره بنشینم و تو را بسرایم چرا که در شبی سرد بی آنکه فرصتی برای خداحافظی از تو داشته باشم کتاب فرسوده ی عمرم بسته می شود وبه قاب کهنه روی طاقچه عادت تبدیل می شوم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 22 بهمن1385ساعت 0:23 قبل از ظهر توسط @li!i!rez@ |
|
|
بازم صدای بارون پیچیده توی ناودون رو شیشه و خیابون اون یکی عادتش شده بگه که عاشقم همین نمیدونه که عشق کجاست تو آسمونا یا زمین یه نا امید از همه جا تو کوچه پرسه میزنه خیره شده به نا کجا بی صدا زجه زنون بازم صدای بارون پیچیده توی ناودون خودکشیه قطره ها رو شیشه و خیابون بازم یه قلب خسته از زدن و تپیدن شکسته شد از عشق و حسرت و درد کشیدن یکی یه گوشه مرده و هیچکی اونو ندیده یکی یه راهی رفته که به تهش رسیده یه قصه ای هزار بار خونده شد و بسته شد کسی چیزی نفهمید چشم همه خسته شد بازم صدای بارون پیچیده تو ناودون خودکشیه قطره ها رو شیشه و خیابون...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 14 بهمن1385ساعت 0:36 قبل از ظهر توسط @li!i!rez@ |
|
|
هر چی آرزوی خوبه مال تو هر چی که خاطره داری مال من اون روزای عاشقونه مال تو این شبهای بی قراری مال من منم و حسرت با تو ما شدن تویی و بدون من رها شدن آخر غربت دنیاست مگه نه اول دوراهی آشنا شدن |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 11 بهمن1385ساعت 2:19 بعد از ظهر توسط @li!i!rez@ |
|
|
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لحجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم پس از یک جستجوی نقلی در کوچه های آبی احساس تو را از بین گلهایی که در تنهاییم رویید با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ آبیترین موج تمنای دلم گفتی دلم حیران و سر گردان چشمانیست رویایی و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم همین بود آخرین حرفت و من بعد ازعبور تلخ وغمگینت حریم چشم هایم را بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید پاک کردم نمیدانم چرا رفتی نمیدانم چرا شاید خطا کردم و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمیدانم کجا تا کی برای چه ولی رفتی ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه میبارید و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر میداشت تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستیم از دست خواهد رفت کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد کسی فهمید تونام مرا از یاد خواهی برد و من با آنکه میدانم توهرگز یاد من را با عمر خود از نخواهی برد هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام برگرد ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد و بعد از اینهمه توفان و وهم وپرسش وتردید کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت توهم در پاسخ اون بی وفایی ها بگو بگو در راه عشق و انتخاب اون خطا کردم و من در حالتی ما بین اشک وحسرت و تردید کنارانتظاری که بدون پاسخ و سرد است و من در اوج پاییزی ترین ویرانه ی یک دل میان غصه یی از جنس بغض کوچک یک ابر نمیدانم چرا شاید به رسم و عادت و پروانگی برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1 بهمن1385ساعت 3:15 قبل از ظهر توسط @li!i!rez@ |
|
|
وقتی کسی رو دوست داری حاظری جون فداش کنی حاظری دنیارو بدی فقط یه بار نگاش کنی به خاطرش داد بزنی به خاطرش دروغ بگی رو همه چی خط بکشی حتی رو برگ زندگی وقتی کسی تو قلبته حاظری دنیا بد باشه فقط میگی اونی که عشقته عاشقی رو بلد باشه قید تموم دنیارو به خاطر اون میزنی خیلی چیزارو میشکنی تا دل اونو نشکنی حاظری بگذری از دوستای امروزو قدیم اما صداشو بشنوی شب از میون دو تا سیب حاظری قلب تو باشه پیش چشای اون گرو فقط خدا نکرده یه وقت نگه برو حاظری هر چی دوست نداشت به خاطرش رها کنی حسابتو حسابی از مردم شهر جدا کنی حاظری حرف قانون و ساده بزاری زیر پات به حرف اون گوش کنی وبه حرف قلب با وفات وقتی بشینه به دلت از همه دنیا میگذری تولد دوبارته اسمشو وقتی میبری
حاظری جونتو بدی یه خار تو این دستاش نره حتی یه ذره گرد و خاک تو معبد چشاش نره حاظری مسخرت کنن تموم آدمای شهر اما نبینی اون باهات کرده واسه یه لحظه قهر حاظری هرجا که بری به خاطرش گریه کنی
بگی که محتاجشی وبه شونه هاش تکیه کنی حاظری که به خاطرخواستن اون دیوونه شی رو دست مجنون بزنی با غصه ها همخونه شی حاظری مردم همشون تو رو با دست نشون بدن دیوونه های دوره گرد واسه تو دست تکون بدن حاظری اعتبارتو به خاطرش خراب کنن کارتو به کسی بدن جات اونوانتخاب کنن حاظری بگذری از شهرت و اسم و آبروت مهم نباشه که کسی نخواد بشینه روبروت وقتی کسی تو قلبتو یه چیزه قیمتی داری دیگه به چشمت نمیاد اگه که ثروتی داری حاظری هر چی بشنوی حتی اگه سرزنشه به خاطر اون کسی که خیلی برات با ارزشه حاظری هر روز سراون با آدما دعوا کنی غرورتو بشکنی و باز خودتو لوس بکنی حاظری که به خاطرش پاشی بری میدون جنگ عاشق باشی اما باز بگری تو دستت یه تفنگ حاظری هر چی گل داری دونه به دونه بشماری بسوزی از طب نگاش اسمشو وقتی میاری حاظری هر کی جز اونو ساده فراموش بکنی پشت سرت هر چی میگن چیزی نگی گوش بکنی حاظری هر چی که داری بیان و از تو بگیرن پرنده های شهرتون دونه به دونه بمیرن حاظری بگذری از مقررات و دین و درس وقتی کسی رو دوست داری معنی نمیده دیگه ترس وقتی کیس رو دوست داری صاحب کلی ثروتی نزار که از دستت بره این گنج خیلی قیمتی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1 بهمن1385ساعت 3:11 قبل از ظهر توسط @li!i!rez@ |
|
|
کی میگه من تو رو خیلی دوست دارم؟ کی میگه من به تو وابسته شدم؟ دیگه اصلا نمی خوام ببینمت بخدا قسم ازت خسته شدم کی میگه جادوی حرف تو شدم؟ کی میگه چشمای تو گولم زده؟ خجالتم خوب چیزیه اگه باشه راست بگیم هرکی که اول اومده کی میگه شعرای من مال تو؟ کی میگه هلاکتم دیوونتم؟ هر کی گفته اشتباه کرده بدون من یه عابرازکنارخونتم آخه چه جور دلت اومد تنهام بزاری و بری آخه مگه حرفی زدم زخم زبونی من زدم آره همش بهونه بود مسئله یاردیگه بود دلت هوایی شده بود کارم ازکارگذشته بود کی میگه منظورم اززیبا تویی؟ کی میگه نباشی من دق میکنم؟ یعنی اینقدر دیوونم که میشینم واسه امثال توهق هق میکنم؟
کی میگه دلم میخواد پیشم باشی؟ کی میگه من و تومیتونیم ما بشیم؟ کی میگه هدف به هم رسیدنه؟ ما فقط یه راه داریم جدا بشیم کی میگه شاید که مهربون بشم؟ کی میگه شاید باهم آشتی کنیم؟ کی میگه میخوام تورو ببخشمت؟ این دروغه که میگن ما باهمیم برو با یارت عزیزم رها کن این تن منو الهی صد ساله بشه عشق قشنگت عزیزم اما یه قول بهم بده یارتو تنها نزاری که مثل من اسیر بشه آواره از خونه بشه کی بود اینقدر منو اذیتم میکرد؟ کی بود به من میگفت تو رو خدا نرو؟
دیگه کار گذشته از کارنمیشه منو زندگیم چیکار داریم به تو کی میگه هیچکی مثل تو نمیشه؟ کی میگه تو مهربونی شاعری؟ نمیدونم چی بگم از تو! ولی خیلی باشی تو فقط یه عابری کی میگه حس های تو مخملیه؟ کی میگه توالتماس سرت میشه؟ کی میگه غم گلا رو میخوری؟ گل سرخ و گل یاس سرت میشه منم یه قول بهت میدم یه روز فراموشت کنم قلبمو سنگیش بکنم عشقتو خاکسترکنم اگه یه روزخواستی گلم کسی رو نفرینش کنی بگو که مثل من بشه زجر جدایی بکشه کی میگه قدرمنوخوب میدونی؟ کی میگه بمون, بری سنگینترینمیخوام از تو کلامی بدونم نمیخوام بشنوم از تو خبری کی میگه نامه هاتو بهت میدم؟ کی میگه بیا خداحافظی ؟ نیا کی میگه زندگی رو نقاشی کن؟ رنگی مونده واسمون بجز سیاه؟ کی میگه یادت منو عذاب میده؟ حالا من میمونم و یه زندگی با کسی که عاشق و مقدسه با کسی که گفته هر چی تو بگی بسه آخه چه جور دلت اومد تنهام بزاری و بری آخه مگه حرفی زدم زخم زبونی من زدم آره همش بهونه بود مسئله یاردیگه بود دلت هوایی شده بود کارم از کار گذشته بود
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1 بهمن1385ساعت 3:1 قبل از ظهر توسط @li!i!rez@ |
|
|
دارم از چشات میخونم باورش سخته هنوزم تو نباشی توی شعرام من دیگه از کی بخونم حالا که میخوام بمونم شعر رفتنو میخونی قلب من عاشقترینه اینو از چشام میخونی دست تو تو دست من بود نمیدونم کی تو رو ازم گرفت نمیدونم که کدوم نگاهشون قصه ی جدایی رو برام نوشت حالا که میخوام بمونی شعر رفتنو میخونی قلب من عاشقترینه اینو از چشام میخونی...
بازم دلم گرفته چند روزیه که رفتی میگی به خاطر من از عشقمون گذشتی بمون بزار از اسمت یه شعر نو بسازم نزار به جرم دیروز امروزمو ببازم امروزموببازم دارم میمیرم برات نزار بیوفتم به پات مگه گناهم چی بود که سرد شده اون نگات به من یه فرصت بده تا دستاتو بگیرم یا اینکه مال من شی یا پای تو بمیرم...
گریه های تو واسه من دیگه هیچ رنگی نداره نمیخوام با من بمونی برو از روزگارم دیگه جایی نداری توی این قلب شکسته زندگی با تو محاله تو همونی که میگفتی زندگی با من خیلی قشنگه نمیدونستم که حرفات همش از روی نیرنگه حالا اینو میدونم گرچه حالا خیلی دیره زندگی با تو محاله طعنه شنیدم از همه که تو وفا نداری دارم تو چشمات میبینم میخوای که جام بزاری من یکی مثل همه تو قلب تو شلوغه گریه نکن که گریه هات برای من دوروغه...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 11 دی1385ساعت 8:46 بعد از ظهر توسط @li!i!rez@ |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
عاشقت خواهم ماند بي آنكه بداني دوستت خواهم داشت بي آن كه بر لب آرم در دل خواهم گفت بي هيچ سخني گوش خواهم داد بي هيچ اندوهي در آغوشت خواهم گريست بي آن كه حس كني در تو آب خواهم شد بي هيچ گرمايي كنار آشيانه ي تو آشيانه مي كنم و فضاي آشيانه را پر از ترانه مي كنم مي پرسند : به خاطر چه زنده اي؟ و من براي زندگي تو را بهانه مي كنم
@lirez@(جقله تنها) |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
زندگي نامه دانشمندان مخترعان شما چه حيواني هستي؟ |
| نویسندگان |
|
@li!i!rez@ @li!i!rez@ |
| پیوندها |
|
سکوت شاید دیگه من نباشم نازي نازنازك دوست داشتنی غريبه ي شهر خاطرات دروغ در آرزوي ترنم مرگ كلبه هشتم عشق |
|
RSS
|